Thursday، May 14، 2009

1. چند روز پیش دوباره به تئاتر رفتیم. اسمش "سرباز خوب، شـِو ِیک"* بود، این رمانُ یه نویسنده ی طنزپرداز "چک" به نام "یاروسلاو هاشِک"** نوشته. خیلی برام لذت بخش هست از این جهت که دانسته هام زیاد می شه. مثلاً اگر به این تئاتر نمی رفتم با اینکه دانشگاه ساعاتی خاصُ در برنامه ی درسیمون به ادبیات اختصاص داده بود ولی هیچوقت در مورد "هاشِک" چیزی برامون نگفتن و من فکر می کنم تا آخر عمرم هم شاید همچین اسمی به گوشم نمی خورد... و نمی دونستم این رمان هست، وجود داره! شاید 40 سالگی می فهمیدم اگر زنده بودم! و از همه مهمتر اینجا مثل ایران نیست که به هر چیزی دین رو تزریق کنن، محیط بسته نیست، تئاترشونم همینطور، هر چیزی همونی که هست همونطور هم به نمایش گذاشته می شه. یاد خاله سوسکه با چادرش افتادم! عجب کودکانه های غم انگیزی من دارم...
به نظر من در هر نقطه از این جهان هستید، اگر براتون میسر هستش حتماً به تئاتر برید. حتی اگر در ایران هستید. شاید تمام مطلب با دیدن یک تئاتر بهتون داده نشه، یا حتی غلط داده بشه، ولی شما رو وادار می کنه به اینکه برید دنبال اون مطلب بگردید، اونوقته که خودتون یه مطلب با ارزشتر بدست میارید... البته بعضی ها هم واسه تفنن میرن تئاتر، برای اونا هم "قهوه خونه زری خانومُ"*** پیشنهاد می کنم!

2. اگر یه روزی چشاتو باز کردی و دیدی به چیزی که میخواستی نرسیدی بدون حتماً لیاقتشو نداشتی، لیاقت از این لحاظ که حتماً تلاشی که باید براش می کردی رو نکردی، یا شاید دانسته هات در مورد اون مسئله انقدر نبوده که بهش برسی، یا درست انجامش بدی، شاید در اون دوره ی خاص سبک سری ها و کوته فکری هایی داشتی که نتونستی خوب انجامش بدی و از همه بدتر شاید دقتت به مسائل کم بوده... دقت که کنی به مسائل متوجه می شی که چی می گم، همه چیز از خود انسان، توانائی ها، طرز فکرش و دقتش شروع می شه و شکل می گیره، حتی مشکلات...


3. گر آمدنم به خود بدی نامدمی.
  • The Good Soldier Shvejk*
  • Jaroslav Hashek**
  • من از این نمایش اصلاً خوشم نمیاد. به اونایی که طنز بی محتوا دوست دارن پیشنهاد می کنم، بد نیست برای خندیدن، ولی اگر انسانی هستید که سخت می خندید، اصلاً حسی در شما ایجاد نمی کنه.***

Tuesday، May 05، 2009


هفته پیش رفتم تئاتر " دو گل به رنگ نیلی" . تئاتر در مورد زندگی فریدا کالو (نقاش مکزیکی) بود.
خیلی خوشم اومد، سعی می کنم از این به بعد بیشتربه تئاتر برم.
دیگه داره امسال تموم می شه، خیلی خوشحالم که بلاخره این لیسانس کشک نسابیده رو می گیرم و میرم دنبال زندگیم.
خیلی سخته آدم کاریو که دوست نداره انجام بده.
چند روز اخیر یه آشنای قدیمی رو پیدا کردم، از یه لحاظی این دیدار دوباره خیلی هیجان زده ام کرد،
شاید بشه گفت دلم براش تنگ شده بود،
ولی از یه بعدی به یاد کودکانه های تلخ خودم افتادم...
چقدر زندگی تلخ ِ و دوست نداشتنی...از لا به لای درز پرده ها نوری نازک به درون می تابد
چشمانت را می گشایی
بدنت خشک شده
پس این نورها چرا گرم نیستند؟!
خودت را کش و قوس می دهی
به یاد آدم آهنی "جادوگر شهر از" می افتی
پاشنه ی پایه ی چپت تیر میکشد تا نخاع
دست راستت از کتف دارد می سوزد از درد
شاید اگر مترسک بودم بهتر بود
تا پرنده ها دانه دانه از دست راستم توک زدن را آغاز می کردند
و تمام می شدم

پشت سرم در قسمت راست تیر می کشد
قرصی می بلعم
به یاد دکترهاوس لبخند می زنم.
چای آورده ام، ویفر، تخمه ی بی نمک
دکتر هاوس ببینیم؟

چله ی تابستان شد
پس چرا آفتاب گرم نمی شود؟
شاید بشکنم از خشکی ستون فقرات.

Tuesday، April 14، 2009

I want to do nothing.



I'm so sad because I don't know what's happening to me... What's happening to my mind, to my body...
Everything is boring... anything that was fun is now boring; I can't do something new... because i don't want to do anything
.

Friday، January 30، 2009

یه نیمچه وبلاگ نویس

چه شد که من یه نیمچه وبلاگ نویس شدم؟ 11 بهمن ماه بود سال 2003.
خاطرم هست اوایل همان سال بود که وبلاگ نویسی در ایران تازه به طور جدی مطرح شده بود، شاید هم زودتر از این تاریخ بود... درست در خاطرم نیست، اما همه از ریز و درشت یک وبلاگ داشتند و کلی پز می دادند، بیشتر هم یا از دلتنگی می نوشتند یا از سیاست، البته در این بین بودند وبلاگ نویس هایی هم که وبلاگ های مخفیانه داشتند و حرف های عامه پسند نمی زدند و تمام کیفشان هم به این بود، گاهی هم وبلاگ حک می کردند بعضی ها، یک سری از وبلاگ نویسان هم بودند که هر روز خداحافظی می کردند از در وبلاگ خود خارج می شدند و فردا دوباره از پنجره ی همان وبلاگ از دری دیگر سخن می راندند...
از دوستان قدیمی همه را یادم هست، از اولین وبلاگ نویس هایی که من با وبلاگشان آشنا شدم
ناصر عزتی، حسین درخشان بود، بعدها کم کم با دوستان خوبم کوچه رند ، کشکول ، افاضات حاجاقا، یک کلیک برای همیشه ، دنیای کارتون و کاریکاتور، بچه محل، مژگان بانو، آسمان هفتم، ساده دل ، عروسک کوکی آشنا شدم این گروه که با نام جارچی سایتی داشتند، من هم به دعوت آنها که به من لطف کردند در صفحه ی ادبی جارچی کمی فعالیت داشتم، گویا دیگر درش تخته شده...
از دوستان دیگری که در حیطه ی وبلاگ نویسی با آنها آشنا شدم
رودخانه مهتاب، مهرستان، حزب جوانان زیر آفتاب ، لیلی، همیشه بهار،داریوش کبیر، تقدیر من ، پائیز آبی ، دارچین، علی عاشق پیشه، جورابچی ها، سه تار، یه مرد تنها و خیلی از بچه های دیگر... با چند تا از این بچه ها انجمنی تحت عنوان انجمن وبلاگ نویسان ایران تشکیل دادیم، یه نیمچه فعالیتی هم با این گروه داشتم که البته به جایی هم نرسید نه فعالیت من نه جریان انجمن...
بعدتر قرارهای وبلاگ نویسی بیشتری انجام شد، انجمن های خیریه، نشریات الکترونیک که مرا با بهروز برادران آشنا کرد، قرار های وبلاگ نویسی که در یکی از همین قرارها و بواسطه ی یکی از آشنایان نزدیک با آرتا علاقه بند دوست بسیار بسیار خوبم و بعد با بچه های نمایش آدم و حوا آشنا شدم و قرارهای دیگر...
به تمام این وبلاگ ها سر زدم امروز، همه دیگر یا نمی نویسند یا کم می نویسند... به همه شان سر زدم، و خیلی چیزها که در لا به لای خاکستری های ذهنم گم شده بود را یافتم، خاطراتی عجیب برایم زنده شد... و لذت بخش بود...

Saturday، January 17، 2009

آخرین ترم 4 سال اجبار

ایام تعطیلات هست. دو هفته دیگر کلاس هایمان دوباره شروع می شوند . این ترم، ترم آخر است و من روزها را خط می زنم هر روز. چهار سال گذشته سخت ترین مرحله ی زندگی ام بود. هر لحظه اش مثل یک ماه بود... به جرأت می توانم بگویم که بزرگترین اشتباهم در تمام عمر 27 ساله ی زندگیم بود. ورود به دانشگاه شفچنکو سود چندانی نه در وضعیت تحصیلی ام داشت نه در وضعیت شغلی و نه اجتماعیم و تنها تأثیر مستقیمش بر شخصیت من بود، شخصیتی که در این چهار سال به شدت عوض شده... یک انسان دیگر با ته مانده های انسان پیشین، انسان 4 سال اجبار ، 4 سال بیکاری، 4 سال رخوت... کسی که خیلی دوستش داشتم انگار مرده...
گاهی متعجب فکر می کنم و از خود می پرسم که چرا و چطور تن دادم به این تغییر؟ پاسخی در میان نیست جز یک پاسخ تکراری با جرئیات فراوان...، بازنگشتن به وطن! تنها دلیل ماندن و تن دادن به این وضعیت.
آثاری از گذشته هست در لا به لای ذهن بیمارم که مرا به گذشته باز می گرداند هنوز، قبل از ورود به اکراین، این کشور سرد و بی حالت...
در خیابانی سرد تر از اکراین، آنجا در یک اتاق ساکت دخترکی می زیست، و نمی توانست جم بخورد مثل کبریتی در قوطی اش، نمی توانست حرف بزند که مبادا حرفهای درشتش به مزاج کسی خوش نیاید، نمی توانست ببیند تا مبادا هوایی بشود، زنگ تلفنش نباید زنگ می خورد تا مبادا گوشش چیزهایی بشنود که نباید می شنید، در خانه اش نباید باز می شد که مبادا کسی وارد شود که نباید می شد، لباس های رنگی نباید می پوشید که مبادا در چشم باشد، با دوستانش نباید به گردش می رفت که مبادا منکرات می گرفتشان، به مهمانی نباید می رفت که مبادا شب را در حلفدانی سپری کند، قرار وبلاگی نباید می رفت که مبادا و مبادا و مبادا... دقیق تر که می شوم در خاطرات گذشته هست چیزهایی که هیچ رنگی ندارند جز رنگ خاکستری و سیاه...گاهی هم لجنی... اما چه سود از بازگو کردنشان که بیشتر باعث پریشانی خودم می شود و بس...
من گریختم به جایی که شاید اگر مورد قیاس قرار بدمش با وضعیت قبلی ام با تمام بدی هایش با تمام سردی هایش باز هم می چربد به وطنم! جایی که وادار به ترکش شدم. شاید اگر می ماندم این ته مانده های شخصیتم با توجه به فشار های گوناگون اجتماعی و خانوادگی نابودتر می شد...
دانشجوهای زیادی به این کشور پرواز می کنند ولی با سر به زمین می خورند. هنگام بازگشت شاید از شُک باشد که وطن را ترجیح می دهند با وجود تمام ضعف هایش. البته آنها که بر می گردند حتماً هر جای دیگر هم که باشند با سر به زمین می خورند.
تحصیل در این کشور به قرانی نمی ارزد، کادر آموزشی بسیار بیماری دارد، تقریباً تمام استادانش رشوه بگیرند و اگر این بین باشند استادانی که حقیقتاً دل برای دانشجو بسوزانند آنقدر کم است که در واقع انگار نیستند. این 4-5 سال به شدت روح مرا بیمار کرد این سیستم آموزشی ضعیف. و نصف این مسائل به گردن خود من هم هست، انتخاب رشته ام اشکالات زیادی داشت. اطلاعاتم کم بود، نماینده ای داشتم که در باغ سبز خوب نشان می داد! و چه خوش پولم را خورد رضا یاری ِ تُرک! فکر می کرد همه مثل خودش تُرک 6 سیلندر اند!
پشیمان نیستم که از ایران خارج شدم و به کشور دیگری آمدم، چون دیدم نسبت به زندگی عوض شد، دیگر آن دخترک کبریت گونه در اتاق تنگ و تاریکش نیستم، دیگر نگران جیر جیر لولای در، زنگ تلفن سیاه قدیمی که کم نمی شد و خراب بود و همیشه رسوایی به پا می کرد بی آنکه رسوایی ای در کار باشد، دیگر نگران رنگ ها نیستم، زرد می پوشم، فیروزه ای، صورتی، سبز، قرمز...
مگر نه این که انسان به رنگ ها دلخوش است، آنجا که رنگ نیست چشم ها هم کور است بی شک.
پی نوشت:

  1. گویا نوشته ام شبیه خبر های بی بی سی شد.
  2. نتیجه ی اخلاقی این نوشته این است که بچه های خودتان را هنگام نجات دادن به اکراین اکسپرس نکنید به هر جا می کنید.

Sunday، December 14، 2008

زمان تکرار



1
لحظه ایست که باید ایستاد
نگریست
نه به دقیقه ای که گذشت
نه به دقیقه ای که می آید

به لحظه
که در آنیم
بایستیم، بمانیم، بازمانیم.


2
مغلوب شده از تکرارش
می نگرم
نه به دقیقه ای که گذشت
نه به دقیقه ای که در آنم


به دقیقه ای که می آید...

Monday، November 03، 2008


حکایت تلخی ست
تاریکی ِ عجیبی در بن بست کوچه پس کوچه های یک ذهن ناتوان
قدم های نه چندان استوار
سکوتی در اعماق خواستن
و تلخی ِ زننده ای در حس غریب نتوانستن

من و اشتیاق به نواختن سازی
من و اشتیاق به نوشتن ترانه ای
من و اشتیاق به پروراندن طرحی، رنگی

لحظه هایی از کسالت و درد

سایه هایی از نتوانستن
می تازند بر بنفش ذهنم
زرد، قهوه ای، لجنی...

سپیده کجاست؟
و نه سیاهی.


دارم قالب وبلاگم رو عوض می کنم، این قالب با وجود اینکه قشنگه ولی موقتی هستش.